X
تبلیغات
رایتل
متن ترانه ـ جوک ـ عکس
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385
من و مهسا دختر همسایه

18 سال بیشتر نداشتم یه شب تو پارک محل نشسته بودم که دیدم یه دختره داره میاد به طرفم. یه کم که اومد جلو دیدم مهساست. مهسا و مهدیس با هم خواهرند ولی چه خواهرایی. از اون دخترایی هستند که مورد دارند ولی اگه یه پسری تو محل چیزی بهشون بگه مثه سگ پاچش رو میگیرند. انگار اون شب ندا تنش خیلی می خارید. اومد جلو داشت چیپس می خورد! با هم سلام و احوال پرسی کردیم. گفت فرزاد بلند شو بریم آخر پارک چون اونجا تاریکه و اگه اونجا صحبت کنیم کسی ما رو نمی بینه! داشتیم صحبت می کردیم که یهو گفت من باید برم گفتم آخه چرا؟! گفت خالم تو خونه تنهاست و منتظر منه! باید برم نگران میشه. با پرو بازی گفتم منم باهات میام. دنبالش راه افتام و با هم رفتیم در خونشون. بهم گفت فرزاد نیا ... بابا ، مامانم خونه اند. اینو که گفت فهمیدم که با خالش تو خونه تنها هستند رسیدیم در خونشون. گفت برو میخوام برم تو خونه. گفتم منم میام. مهسا گفت تو چقدر پررویی ...! برو دیگه می خوام برم بابام تو خونه است. گیر دادم گفتم منم میام می خوام بیام پیش بابات. زنگ زد خالش با آیفون در رو باز کرد می خواست بره تو پا گذاشتم جلو در و نذاشتم در و ببنده. گفت بزار برم تو الان بابام میاد. گفتم نه .... گفت خالم رو صدا می کنما. یهو صدای خالش اومد گفت مهسا با کی هستی! گفت هیچی خاله دوستمه. خالش با یه شلوارک و یه تاپ اومد جلوی در راهرو. تا منو دید یهو رفت تو گفت ندا تو که گفتی دوستمه. مهسا گفت خوب دوستمه دیگه.(حس کردم نمی خواد جلو خالش کم بیاره).
گفت مهسا در رو ببند بیا تو. زشته یکی میبنت! تو در و همسایه خوب نیست... . نزدیک نیم ساعتی با هم صحبت کردیم . زد به سرم یکم اذیتش کنم. دکمه های مانتوش رو تو چارچوب در باز کردم (دستش به در بود که من نرم داخل) یه تی شرت سفید با عکس میکی موس تنش بود و سینه های کوچیکش از زیر تی شرتش معلوم بود. دست گذاشتم رو سینه هاش و یکم مالوندم . هیچ کاری نمیتونست بکنه چون جرأت نداشت دستش رو از جلوی در برداره می ترسید برم داخل. منم همونجا سینه هاش رو فشار دادم و شروع به لب گرفتن کردم. یه دفعه هولم داد گفت برو عقب کثافت ، بی شعور. دستت رو بکش عوضی ... . دوباره رفتم جلو نزدیک یه ربع دیگه با هم صحبت کردیم . یهو صدای خالش اومد گفت مهسا بسه دیگه دوستت رو رد کن بره، بیا داخل الان بابات میاد. اونم گفت فرزاد برو الان بابا، مامانم میآند. گفتم یه لب بده تا برم ... بهم گفت اگه یه لب بدم میری؟ منم گفتم آره، یه لب باحال گرفتم و رفتم عقب بهم گفت خیلی خری، عوضی ... ! در و بست و رفت!
نزدیک یک ماه از این ماجرا می گذشت. قرار بود طبقه بالای خونمون رو کرایه بدیم یه روز تو خونه تنها بودم که دیدم در میزنند . در رو که باز کردم دیدم مهدیس (خواهر مهسا ) با شوهرش و دخترشون پشت در قرار دارند. گفتم بفرمائید امری داشتید. شوهرش گفت می خوایم خونتون رو ببینیم . گفتم خواهش میکنم بفرمائید. رفتن بالا و یه بازدیدی کردن و گفتن فردا دوباره میآند واسه صحبت کردن ... . نزدیک یک ربع از رفتنشون می گذشت که دوباره زنگ خونه به صدا در اومد آیفون رو زدم و رفتم داخل راهرو . دیدم مهسا در خونمونه .سلام کرد . گفتم سلام مهسا خانم از اینطرفا، کاری داشتین؟ گفت خواهر و شوهر خواهرم اینجا هستند؟! یهو تو یه لحظه فکر کثیفی به سرم زد. گفت آره چطور مگه؟! گفت انگار قرار بوده بیان خونه شما رو ببینند. پرسید هنوز هم اینجا هستند؟ گفتم آره رفتن بالا خونه رو ببینن! گفت میتونم برم بالا؟ گفتم چرا که نه. وایسا خودم هم میام! با هم رفتیم بالا. یه حسی بهم دست داد بهترین موقعیت بود می تونستم هر کاری که میخوام با مهسا بکنم چون کسی تو خونه نبود. در رو باز کرد رفت داخل. گفت پس کجان؟ سریع در رو قفل کردم و گفتم اینجا هستند. شوکه شد ... گفت در و باز کن ... وگرنه داد میکنم . بهش گفتم ای قدر داد کن تا خسته بشی چون کسی صدات رو نمی شنود. مهسا گفت بزار برم. منم گفتم شرمندتم ... . گفت می خوای چی کار کنی؟! بهش گفتم هیچی بابا یه چند دقیقه ای با هم هستیم بعد برو خوبه؟
دستش رو به زور گرفتم و بردمش تو آشپزخانه و نشوندمش رو سرامیکهای کف آشپزخانه. کاملا تسلیم شده بود انگار خودش هم دلش میخواست. خم شدم طرفش و روسری اش رو از سرش برداشتم یه چنگ تو موهاش زدم و شروع کردم به لب گرفتن. آخ که عجب لبهایی داشت. همونطور که در حال لب گرفتن بودم شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش هیچ اعتراضی نمی کرد منم مانتوش رو در آوردم زیر مانتوش یه تی شرت نارنجی تنگ پوشیده بود. تی شزتش رو یکم دادم بالا تا دکمه شوارش رو باز کنم. گفت فرزاد چی کار میکنی؟! گفتم ببین مهسا چند دقیقه می خواهیم با هم حال کنیم قول می دهم هیچ آسیب جسمی بهت نرسونم. شلوارش رو تا سر زانوهاش کشیدم پایین نشستم رو پاهاش. تی شرتش رو از تنش در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش. بعد رفتم بالاتر و شروع کردم به مکیدن زیر گلوش ، خیلی بهش حال میداد چون بد جوری صدای آه و ناله اش در اومد. گفتم مهسا یکم آروم تر همسایه ها صدات رو میشنوند آبرو مون میره! گفت من که میخواستم سر و صدا کنم گفتی اینقدر داد کن تا خسته شی حالا ... . از رو پاهاش بلند شدم و شلوارش رو کاملا از پاهاش بیرون آوردم. دستم رو بردم طرف شرتش تا شرتش رو در بیارم ولی نذاشت. گفتم مهسا ضد حال نزن. بذار حال کنیم قول میدم که بهت آسبی نزنم. گفت نه شرت رو دیگه نمیذارم! گفتم مهسا ... و زوری شرتش رو از پاهاش بیرون آوردم. سریع دستش رو گذاشت رو کسش! بهش گفتم آخ که ندا تو چقدر نجیبی . گفت نمیزارم! گفتم چی رو نمیزاری؟! گفت اجازه نمیدم دیگه به اینجام دست بزنی! زوری دستش رو کنار زدم .وای که عجب کس تمیزی داشت! مثل یک غنچه گل رز بود. پاهاش رو دراز کردم و افتادم روش اینقدر عجله داشتم که یادم نبود لباس های خودم رو در بیارم. تی شرتم رو از تنم در آوردم بعد دکمه های شلوارم رو باز کردم و شلوارم رو به سختی کشیدم پایین آخه کیرم اینقدر بزرگ شده بود که دیگه اچازه پایین کشیدن شلوار رو بهم نمیداد ، بعد از شلوار شرتم رو در آوردم و مهسا رو به زور خوابوندم رو زمین . بهم گفت جون هر کسی که دوست داری بلند شو سرامیکا خیلی یخ هستند! گفتم عیب نداره خودم گرمت میکنم. دوباره از بالا شروع کردم به خوردن گردن و بعد سینه تا رسیدم بالای کس اش! از رو ندا بلند شدم و اومدم جلوی پاهاش نشستم . کمرش رو گرفتم بالا و از ساق پاش شروع کردم خوردم رفتم بالا تا رسیدم به رونش. نزدیک کس اش که رسیدم دیگه نفس مهسا بند اومد و داشت از حال میرفت! رفتم سراغ کس اش و شروع کردم به خوردن و مک زدن یکم بد مزه بود ولی خوب اینقدر حال میداد که چیزی از مزه اش نمی فهمیدی! انقدر کس اش رو مکیدم که مهسا به غلط کردن افتاد و قسمم داد که بس کنم! کمرش رو آروم گذاشتم رو زمین و خوابیدم روی مهسا و کیرم رو گذاشتم بین پاهاش و ده، پونزده بار عقب جلو کردم. یهو مهسا دست گذاشت رو کس اش و گفت خواهش میکنم به اینجام کاری نداشته باش! گفتم تا الان واسه خودت حال کردی حالا که نوبت من شد! گفت خواهش میکنم ... . مهسا رو برگردوندم و دست گذاشتم زیر شکمش و بلندش کردم. لباسها رو کشیدم زیر زانوهاش و خوابوندمش رو زمین . دوباره کیرم رو گذاشتم بین پاهاش و چند بار جلو عقب کردم . زیاد حال نمیداد واسه همین مجبورش کردم خم بشه دستاش رو بزاره رو زمین و تکیه کنه رو زانوهاش. کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و یکم فشار دادم ولی فایده نداشت چون خیلی تنگ بود. دیدم اینجوری اذیت میشه گفتم مهسا تو کیفت کرم ، مرم پیدا نمیشه گفت چرا دارم . در کیف اش رو باز کردم یه تیوپ پر داخل کیفش بود نصف بیشترش رو مالیدن سر کیرم و از پشت گذاشتم در کونش یکم فشار دادم به سختی رفت داخل ، ولی مهسا خیلی دردش گرفت از چشماش معلوم بود . همونطور که رو زانو هاش خم شده بود شروع کردم به تلمبه زدن یک بار دو بار .... یک لحظه دچار جنون شدم وقتی به خودم اومدم دیدم مثل اینکه خیلی درد داره چون جیغ میکشید . گفتم مهسا جون آروم تر ما آبرو داریم دیگه داشت آبم میامد کیرم رو در آوردم و گذاشتم لای پاهاش ، مهسا دستش رو گذاشت رو کیرم و چسبوندش به کسش و آبش رو ریختم تو دستش . مهسا هم کیر بی حالم به همراه آبش می مالید به کسش. برش گردوندم دلم سوخت براش بنده خدا سر زانو هاش سیاه شده بود هیچی هم نگفته بود. یه چند تا لب اساسی ازش گرفتم یه چند ثانیه ای رو هم خوابیدیم بعد با دستمال کاغذی که تو کیف مهسا بود آب رو از روی کس و لاپاش پاک کردم کمکش کردم لباساش رو بپوشه سریع لباس های خودم رو هم پوشیدم دیگه هوا تاریک شده بود . از مهسا بخاطر حال دادن تشکر و برای اذیت شدنش معذرت خواهی کردم وقتی می خواست بره کمکم کرد تا کف آشپزخونه رو تمیز شستیم بعد هم در و واسش باز کردم فرستادمش رفت خونه.

با تشکر از avizoon

==============================================================

 

لینک این مطلب 11:45 ب.ظ| | نویسنده: سالار

  |نظرات [0]


تبلیغ و تبلیغات اینترنتی ,ارتقا رتبه وب سایت,افزایش ترافیک و بالا بردن بازدیدکنندگان وب سایت