X
تبلیغات
پارس هاب
متن ترانه ـ جوک ـ عکس
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385
محمد و عمه کتایون

یادم میاد هشت سالم بود اون موقع عمه کتی در حدود نوزده سال داشت. یک شب که اومد خونمون، شب که همه خوابیدن عمه کتی اومد پیشم خوابید. یه چند دقیقه ای که گذشت دستم رو گرفت و از زیر تی شرتش گذاشت رو شکمش و یکم بالا پایین کرد که یعنی منم به تبعیت از اون بدنش رو نوازش کنم. اولش روم نمشد ولی بعد ... . ولی بعد یکم کنجکاو شدم و دستم رو بردم بالاتر (زیر سینه هاش) یهو دست گذاشت رو دستم و دستم رو کشید پایین. اما باز دوباره دستم رو بردم بالا ... و زیر سینه هاش دست کشیدم . حس کردم خوشش اومده. چیزی نمیگفت ... فقط آروم دراز کشیده بود و نفس می کشید. چند دقیقه بعد دکمه و زیپ شلوارش رو باز کرد . حس کردم که با این کارش میگه باید دستم رو بیارم پایین، اما همین که دستم رو گذاشتم رو شرتش دستم رو کشید منم ناراحت شدم و پشتم رو کردم بهش و مثلا قهر کردم. یه چند سالی از این ماجرا میگذشت. (چهارده سالم بود) هر بار که هم دیگه رو می دیدیم عمه شوخیهای زیادی باهام میکرد. تعدادش زیاده ولی مثلا می خوابید رو پاهایم و سینه هاش رو از روی شلوار میمالید به کیرم. با کیرم ور میرفت، بعضی وقتا خم میشد جلوم و کونش رو می مالوند به کیرم. یکدفعه هم خونه مادربزرگم بودیم سر ظهر همه خوابیده بودند و من داشتم تلویزیون می دیدم که عمه اومد نشست. دکمه شلوارش رو باز کرد، دست منو گرقت کرد داخل شلوارش و دستم و از رو شرتش می مالید روی کُسش. یکبار هم دراز کشیده بود با هم مارپله بازی میکردیم هی تاس ها رو یه جوری مینداخت که میرفت زیر سینه هاش و من برای برداشتن تاسها دستم میخورد به سینه اش و ... . یه چند وقتی همدیگه رو ندیدیم تا اینکه عمه اینا یه خونه خریدند و واسه اسباب کشی از من خواستن تا برم کمکشون. منم دیدم هیچ کی خونه نیست(همه رفته بودند مسافرت) رفتم خونشون مشغول اسباب کشی شدیم. نصف وسایل رو که بار ماشین کردیم همه سوار ماشین شدن برن خونه جدید ولی عمه کتی برگشت به امید (شوهرش) گفت من می مونم اینجا با محمد وسایل رو جمع و جور می کنیم شما برید وسایل رو خالی کنید و برگردید. دو سه تا وسیله جابه جا کردم تا اینکه عمه گفت بسه محمد چقدر کار میکنی بزار بچه ها میان خودشون همه چی رو جمع می کنند. برو بشین اون گوشه تا من دو تا لیوان شربت آلبالو بیارم بخوریم. عمه شربت رو آورد و اومد نشست پیشم . یه جوری نگام میکرد. گفتم عمه چرا اینجوری نگام میکنی؟! که یهو پرید روی من و گفت می خوام باهات کشتی بگیرم. ده دقیقه ای بود که با عمه کتی تو سر و کله هم میزدیم که یهو صدای در اومد عمه سریع بلند شد رفت جلوی در.صاحبخونه شون بود آمده بود ببینده چیزی لازم نداریم که اینقدر ور ... ور ... کرد که بچه ها برگشتند. هیچی، باقی وسایل رو جمع کردیم رفتیم خونه جدید دیگه وسایل رو چیده بودیم و همه یکی یکی رفتند خونشون. امید (شوهر عمه ام) هم یکساعت پیش رفته بود سر کار آخه شیفت شب بود. می خواستم خداحافظی کنم برم که عمه سریع در رو قفل کرد و گفت کجا؟! گفتم عمه کارا که دیگه تموم شد من برم خونه. گفت آخه خونه چه خبره؟ تنهایی! شب بمون همینجا، امید نیست من و کیمیا(دختر عمه ام) هم تنهاییم. صبح میری خونتون. گفتم ولی ... . گفت ولی نداره، بشین پای تلویزیون تا من برم کیمیا رو بخوابونم و یه لباس راحت بپوشم و بیام. یه شلوار هم پرت کرد واسم و گفت بیا اینو بپوش مال امیده تا به حال نپوشیدش. بعد از سه چهار دقیقه برگشت، یه دونه تاپ پوشیده بود با یه دامن بلند نازک که تا زیر سینه هاش کشیده بودش بالا. تا اومد داخل من زدم زیر خنده. گفت دامنه خیلی خنکه، ولی حیف بلنده مجبورم تا اینجا بکشمش بالا. گفتم عیب نداره کیمیا کجاست گفت خوابه! و رفت تو آشپزخونه دو تا ساندویچ درست کرد خوردیم! بعد هم نشستیم پای تلویزیون. برنامه جالبی نداشت واسه همین عمه کتی تلویزیون رو خاموش کرد و بهم گفت محمد کشتی بعدازظهر نیمه کاره موند ادامش بدیم؟! من گفتم نمیدونم بدیم! هیچی دوباره افتادیم رو همدیگه! یه نیم ساعتی با هم دیگه ور رفتیم. دامن عمه کتی میرفت بالا و اون رونهای سفیدش میزد بیرون ... اون کون گنده اش ... لای پاهاش و ... یهو عمه کیرم و سفت گرفت گفت آی نامرد خوب واسه عمه ات چوب علم میکنی منم دردم گرفت به تلافی اش جفت سینه هاش رو فشار دادم که دادش رفت رو هوا و همزمان صدای گریه کیمیا بود که بلند شد. عمه سریع رفت کیمیا رو خوابوند و بعد هم گفت محمد دیگه بسه من باید برم یه دوش بگیرم بخوابم آخه فردا خیلی کار دارم. این ماجرا هم گذاشت تا اینکه سیزده بدر پارسال که من بیست سالم بود با عمه اینا و مادر بزرگ و باقی فامبل رفتیم باغ یکی از آشناهامون . سیزده خوبی بود چون اینقدر بازی کردیم که از فرت خستگی داشتم میمردم. نزدیکای ظهر بود یه چرخ و فلک کوجولو یه جای خلوت پیدا کرده بودم و نشسته بودم روش، یک پایم روی زمین بود و پای دیگه رو از زانو خم کرده بودم و تکیه گاه خودم قرار داده بودم. داشتم منظره اطراف رو نگاه میکردم که یکهو عمه کتی اومد گفت ها ... چرا تنهایی؟ گفتم هیچی همینجوری! اومد نزدیکتر و جلوش (کُس اش) رو چسبند به زانوی من، یکم کُسش رو مالون به زانوم یکم دیگه اومد جلو ، پا بلندی کرد و نشست روی ران من. یکم دست کشید روی رونم و بعد گفت محمد اومدم دنبالت بلند شو بریم ناهار الان یکی دیگه رو می فرستند دنبالمون. ساعت شش بود که سیزده مون رو به در کردیم و وسایل رو جمع کردیم بریم خونه مادربزرگ. امید (شوهر عمه کتی) طبق معمول شیفت شب بود و از همان طرف رفت سر کار. ما هم همگی رفتیم خونه مادربزرگ. همه تا شام رفتند دنبال کار و بارشون . منم میخواستم از خونه برم بیرون یه دوری با ماشین بزنم که دیدم عمه کتی گوشه اتاق پاهاش رو انداخته رو هم و واسه من تکون میده یه چشمک بهم زد و گفت محمد کجا میری؟! گفتم هیچی حوصله ام سر رفته میرم یه دوری بزنم! گفت محمد بریم کامپیوترم رو درست کنی یه دفعه کیمیا با بقیه بچه ها گفتن ما هم میاییم ما هم میاییم. عمه یه چشمک زد گفت محمد تا آماده شی منم اومدم. رفتم بیرون یک دقیقه منتظر موندم دیدم عمه قایمکی اومد بیرون گفت بریم. با هم راه افتادیم رفتیم. داخل که شدیم پشت سرمون در و قفل کرد و گفت محمد کامپیوتر تو اون اتاق برو روشن کن من الان میام . کامپیوتر که روشن شد عمه اومد داخل روسری اش رو در آورد پرت کرد یه طرف، مانتوش رو انداخت رو میز و رفت رو تخت دارز کشید، یه تی شرت قرمز خوش رنگ با یه شلوار لی پاش بود. گفتم عمه کتی مشکلش چیه و گفت عکس پشت صفحه اش رو عوض کن. یک ضبط خوب هم واسم نصب کن . اون فیلمه رو هم کپی کن (آخه تازه کامپیوتر خریده بود) . کارها رو که انجام دادم گفتم دیگه... ؟! گفت هیچی یه آهنگ باحال بزار بلند شو بیاد اینجا "و دستاش رو باز نگه داشت که برم تو بغلش" منم رفتم تو بغلش خوابیدم. یکم با گوشم بازی کرد بعد من برگردون رو خودش. یکم گونه هاش رو ناز کردم و بعد شروع کردم به خوردن گونه هاش و لباش . از روی تی شرتش مشغول مالوندن سینه هاش شدم بعد دستم رو بردم زیر تی شرتش و از زیر کمرش چسب سوتی انش رو باز کردم و سوتی انش رو همون طور کشیدم بیرون و دوباره از روی تی شرت اش مشغول مالوندن سینه هاش شدم عجب سینه های بزرگ و سفتی داشت تی شرتش رو زدم بالا، از زیرش دو تا سینه بزرگ و ژله ای زد مثل فنر زد بیرون شروع کردم به خوردن سینه هاش، تی شرتش رو از سرش بیرون آوردم و با تی شرتش سینه هاش رو که با آب دهن خیس کرده بودم خشک کردم و پرت کردم یه طرف دیگه. دکمه های شلوارش رو باز کردم و میخواستم بکشم پایین که دستش و گذاشت رو شلوارش و اجازه این کار رو بهم نداد. منم دوباره رفتم بالا و مشغول مالوندن سینه هاش شدم هر چی می مالیدم سفت تر میشد. خیلی حال می داد سینه هاش رو خشک بمالی. اینقدر این کار رو ادامه دادم که مچ دستم درد گرفت خیلی خوشش اومده بود صدای آه و ناله اش در اومد . به نفس نفس افتاده بود ... او ... هـ ... م ... اوهم میکرد. دوباره رفتم پایین و شلوارش رو از پاش در آوردم شلوارش اینقدر تنگ بود که شرت و شلوار همراه با هم از پاش در اومد. عجب کُسی داشت یکم دست مالی اش کردم و رفتم از مچ پاش شروع کردم به خوردن و یواش یواش اومدم بالا پشت زانوهاش خیلی حساس بود چون دوباره صدای آه و ناله اش بلند شد رفتم بالا تا رسیدم نزدیک کُسش همین که خواستم شروع کنم به خوردن کُسش دست گذاشت روش و گفت نه ... اینجا کثیفه ... من به امید اجازه ندادم اینکار بکنه اونوقت تو ... . شروع کردم به درآوردن لباسهای خودم اول پیرهنم و در آوردم بعد شلوارم و بعد هم شرتم و کشیدم پایین و کیر راست شده ام رو گذاشتم وسط سینه هاش یکم با سینه هاش بازی کردم . بعد ازش پرسیدم عمه کتی اجازه است؟! گفت چی؟! به کُس اش اشاره کردم و ... جوابی نداد . دو تا بالش گذاشتم زیر کمرش تا کُس اش بیاد بالاتر . کیرم رو گذاشتم جلوی کُس اش که بکنم داخل ، که گفت محمد مواظب باش! آبتو نریز داخل ... منم فرصت ندادم و سریع کردم داخل فکر نمیکردم کُس کردن یه همچین حالی بده چقدر داخلش گرم بود، مغزم داشت میترکید. انگار تاز خون تو رگام جریان پیدا کرده بود آروم شروع کردم به عقب جلو کردن عمه کتی هم خوشش اومد . گفتم عمه کتی از عقب اجازه میدی گفت نه ... منم لج کردم دست گذاشتم رو سینه هاش و فشار دادم و شروع کردم به تلبمه زدن صدای جیغ و داد عمه کتی بلند شده بود یه دستش رو گرفته بود جلوی من که از شدت ضربه کم کنه یه دستش رو هم چنگ زده بود تو موهاش ، یهو آبم اومد و نتونستم خودم رو کنترل کنم چند قطره ریخت داخل کُس اش سریع کشیدم بیرون یکم پاشید به آینه و بقیه رو ریختم رو کُس اش . بدجور اعصابم بهم ریخت! ترسیده بودم ... افتادم رو عمه کتی و فقط گفتم شرمنده نتونستم خودم رو کنترل کنم! گفت عیب نداره !!! گفتم ولی آخه ... گفت ببین محمد، من و امید دیشب تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار بشیم فکر کنم تا چند هفته دیگه جوابش رو هم بگیریم پس اصلا خودت رو ناراحت نکن! اگه دیدی این بار هم کاری بهت نداشتم و اجازه دادم هر کاری که دوست داری انجام بدی به خاطر این بود که دیشب امید حامله ام کرده بود و بهونه ای برای حامله شدن داشتم اما اگه دفعه های قبل اجازه همچین کاری بهت میدادم تو میخواستی اینکار رو بکنی ... یه بوس از لبای عمه کتی کردم و بلند شدم . یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت نه. گفتم عمه بدو که الان یکی رو میفرستند دنبالمون. گفت موافقم سریع بریم یه دوش بگیریم لباس بپوشیم بریم. با هم رفتم تو حموم عمه سریع رفت زیر دوش و شروع کردن به شستن موهاش منم رفتم زیر دوش ولی نتونستم خودم و کنترل کنم و دوباره شروع کردم به مالوندن سینه هاش. عمه کتی رو تکیه دادم به دوش آب و آب رو داغ تر کردم داغ... داغ... و شروع کردم به مالوندن سینه هاش جیغ میزد ولی واسم مهم نبود چون کسی صداش و نمی شنید حدود پنج دقیقه سینه اش رو میمالیدم که یهو یه تکون خورد و وا رفت و نشست رو زمین از کُس اش یه مایع لزج شیری رنگ بیرون آمد یه لب ازش گرفتم و آب رو یکم سرد کردم تا سرحال بیاد گفتم بازم شرمنده و سریع خودم و شستم و کمک کردم عمه کتی هم خودش رو تمیز شست و اومدیم بیرون . خودمون رو خشک کردیم و سریع لباس پوشیدیم اتاق رو جمع و جور کردیم . می خواستیم بریم که من یاد آینه افتادم چیزی پیدا نکردیم که باهاش آینه رو پاک کنیم عمه سریع رفت سراغ کمد یکی از شرتهاش رو آورد با خنده آینه رو پاک کرد و ساعت یک ربع ده از خونه زدیم بیرون. الان که نزدیک یک سال از اون ماجرا میگذره کیمیا صاحب یک خواهر ناز و خوشگل به نام کیانا شده که همه فامیل معتقدند کیانا خیلی شبیه پسر دایی اش "محمد" است

با تشکر از avizoon

لینک این مطلب 11:58 ب.ظ| | نویسنده: سالار

  |نظرات [0]

دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1385
داستان سکسی باغ مظفر

باغ مظفر و راوی چشم چران!


جایی که لازمه با لهجه بخونین.

فروغ بد جوری تو کفه و می خواد یه جوری خودش رو خالی کنه. اول فکر می کنه که مثل همیشه با خودش ور بره. ولی زود پشیمون می شه و به خودش میگه. اخه چقدر با خودم ور برم. خسته شدم دیگه. کاش حداقل یک رعیت اینجا بود و یک حالی به ما می داد.
خلاصه هر چی فکر می کنه می بینه فایدهای نداره و می ره سراغ همون استشها.
فروغ کاملا توی حسه و داره خودش رو میماله و اه و ناله می کنه. تو همین جاهاست که سر و کله قل مراد پیدا می شه. قل مراد بالای سر فروغ وایمیسه و مشغول تما شا می شه. فروغ هم که تو حال خودشه و اصلا متوجه قل مراد نیست.
بعد از چند دقیقه تازه فروغ قل مراد رو می بینه. و سریع خودش رو جمع می کنه.
فروغ: اینجا چه غلطی می کنی؟
قل مراد: ها؟
فروغ: میگم اینجا چه غلطی می کنی.
قل مراد: اون چی بود؟
فروغ: کدوم؟
قل مراد: همون سوراخی که وسط پات بود.
فروغ: بی تربیته رعیت چی میگی واسه خودت.
قل مراد: ها؟ چرا اون جا سوراخ بود.
و کیرش رو از تو شلوارش در می اره و ادامه می ده: چرا من سوراخ ندارم.
فروغ که کلی تو کف بوده با دیدن کیر قل مراد می گه: خب اشکالی نداره بیا با هم عوضشون بکنیم.
قل مراد: ها؟ اخه چطوری ؟
قفروغ: بیا من یادت میدم. و دست گل مراد رو می گیره و می کشه طرف خودش و مشغول می شن.
یکم که با هم ور می رن قل مراد میگه: بیا برام ساک بزن. و کیرش رو می بره طرف صورت فروغ.
فروغ خودش رو کنار میکشه و می گه: بی تربیت. چی کار می کنی. تو اصلا از کجا می دونی ساک زدن چیه؟
قل مراد: ها؟
فروغ: می گم کثیفه ساک نمی زنم.
قل مراد: نه تمیزه. هر روز سه بار با همین ملوس رو می کنم. تمیزه.
فروغ با شنیدن این حرف می خواد جیغ بزنه که قل مراد کیرش رو تا ته می کنه تو دهن فروغ.
بعد از یک ساعت که اب قل مراد می اد فروغ راضی و خوشحال بلند می شه که بره.
فروغ: قل مراد. ولی خوب می کنی ها. شیطون این کارها رو از کجا یاد گرفتی.
قل مراد: من هر روز با ملوس این جوری بازی میکنم. ولی دیگه از این به بعد می خوام با تو بازی کنم. از این به بعد هر وقت خواستیم بازی کنیم می گم
مربا بده بابا.
اگر هم بازی نکنی به پسر عمو مظفر می گم که تو با من بازی نکردی.
فروغ که داغ کرده میگه تو غلط می کنی(البته به سبک خودش نه اقای بردبار) و میره.


راوی توی حیاط وایساده و داره پیام می ده که نازی از جلوش رد می شه اونم ییییییهو انگلش می کنه و چند تا متلک هم هش می گه.
نازی هم ناراحت می شه و می ره قضیه رو به کامران بگه.


همه (مظفر خان. فروغ و حیف نون و کامران) دور میز نشستن و دارن حرف می زنن که نازی میاد تو. و شروع می کنه به داد و بیداد کردن. و قضیه رو تعریف می کنه.
مظفر خان: کامران. برو ان دولول بلژیکیه ما را بردار و خواهر و مادر راوی را بگاه.
کامران: ا , حالا چه کاریه. ما الان می تونیم به نیروی زحمت کش انتظامی زنگ بزنیم اونا خودشون مسئله رو حل می کنن.
مظفر خان: کامران.
کامران: بله پدر جان.
مظفر خان: کس شعر نگو بابا. اگر یک ذره از خایه خان قلی خان را داشتی هم اکنون می رفتی و راوی را جر واجر میکردی.

کامران: اخه به من چه که راوی نازی رو انگل کرده. اصلا به من چه که راوی به نازی متلک گفته. من نازی رو طلاق نمی دم.
در همین حین قل مراد وارد می شه و رو به فروغ می گه: مربا بده بابا.


کامران بدبخت جلوی عکس خانقلی خان وایساده و باهاش درد و دل می کنه.
کامران: اخه من بدبخت چه گناهی کردم که تو کس کش جدمی. اصلا اگه تو خودت اینجا بودی چه غلطی می کردی.
در همین لحظه روح خان قلی خان که کیرش پا شده می ره تو بدن کامران.


کامران که حالا روح خان قلی خان تو وجودشه همراه با نازی می رن به طرف راوی. راوی بدبخته از همه جا بی خبر هم که فکر می کنه با کامران شاسکول طرفه سر جاش می مونه و مثل همیشه مشغول کس شعر گفتن واسه مردم می شه.

کامران: هی راوی کس کش. تو به زن من متلک گفتی.
راوی: اره. می خوای مثلا چه غلطی بکنی.
کامران: کس کش , مادر. . . (صدای بوق). خواهر. . . (صدای بوق). . . .
حالا خوبت شد خوبت شد. خوبت شد. زدم دماغت رو شکستم. (ببخشید این قسمت با شعر شهرام ک قاطی شد. )
کامران: ها خوبت شد. این به متلک هات در. حالا می مونه اون انگلی که کردی. و رو می کنه به دوربین: یه چند دقیقه از حیات وحش تصویر نشون بده.

دوربین به سمت درختها میره و از بین درخت ها قل مراد و فروغ که در حال سکس هستن دیده می شن.
از این طرف هم صر و صدای راوی بلند میشه. دوربین سریع بر میگرده و کامران رو نشون می ده که در حال چکش زدن راویه. و با نگاه کامران دوربین دوباره بر می گرده به سمت فروغ و قل مراد.
.
.

فرستنده: موسو

با تشکر از AVIZOON

لینک این مطلب 02:08 ق.ظ| | نویسنده: سالار

  |نظرات [0]


تبلیغ و تبلیغات اینترنتی ,ارتقا رتبه وب سایت,افزایش ترافیک و بالا بردن بازدیدکنندگان وب سایت